ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

129

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

محمد شاه ، پسر برادرش محمود ، لشكرى به دفع او فرستاد . سليمان شاه به خوزستان رفت ملكشاه نيز او را از آن بلاد براند و او بناچار به لحف رفت و در آنجا فرود آمد . از آنجا نزد المقتفى لامر اللّه رسولى فرستاد و آمدن خويش را اعلام نمود . ميان او و خليفه چند بار رسولان به آمد و شد پرداختند . عاقبت قرار بر آن شد كه زن خود را در بغداد به گروگان نهد . او نيز زن خود را با شمار كثيرى از كنيزان و حواشى به بغداد فرستاد . المقتفى آنان را اكرام كرد و او را اجازهء ورود داد و وزير ابن هبيره و قاضى القضاة و نقيب علويان و عباسيان به استقبالش بيرون آمدند . خليفه او را خلعت داد و او در بغداد اقامت گزيد . تا محرم سال 551 . در آن سال سليمان شاه به سراى خلافت در آمد و در آنجا در حضور قضات و شهود و اعيان عباسى سوگند خورد و پيمان نهاد كه همواره نيكخواه و مطيع خليفه باشد و به هيچ روى متعرض عراق نشود . پس در بغداد به نام او خطبه خواندند و او را به لقب پدرش غياث الدنيا و الدين و ديگر القاب او ملقب گردانيدند و سه هزار سپاهى از بغداد به يارى او رفت و امير قويدان [ 1 ] صاحب حله را نيز كه امير حاجب بود همراه او كردند . سليمان شاه در ماه ربيع الاول همان سال به بلاد جبل رفت و المقتفى لامر اللّه به حلوان شد و از ملكشاه پسر سلطان محمود خواست كه با عمش سليمان شاه موافقت كند و وليعهد او باشد . او نيز با دو هزار سوار بيامد و هر دو دست پيمان به هم دادند . مقتفى نيز آن دو را به مال و سلاح يارى داد . ايلدگز صاحب گنجه و اران نيز با آنان همدست شد و به قتال سلطان محمد لشكر در حركت آوردند . چون سلطان محمد خبر يافت از قطب الدين مودود بن زنگى صاحب موصل و نايب او زين الدين على يارى خواست و وعده‌هاى نيكو داد آن دو اجابت كردند . سلطان محمد را دل قوى شد و براى مقابله با سليمان شاه و يارانش بيرون آمد . در ماه جمادى الاولى جنگ در گرفت سلطان محمد پيروز شد و سليمان شاه بگريخت و از راه شهرزور خواست به بغداد رود . شهرزور از آن صاحب موصل بود و امير بزان [ 2 ] از سوى زين الدين على بر آن فرمان مىراند . سليمان شاه به جنگ آنان گرفتار آمد . زين‌الدين على او را بگرفت و به موصل فرستاد . در موصل به زندانش افكندند . آنگاه خبر دستگيرى او را به سلطان محمد داد و وعده داد كه در هر كار كه او را نياز به مساعدت باشد دريغ نخواهد داشت . سلطان از او سپاس گفت . فرار سلطان سنجر از اسارت از اسارت سلطان سنجر به دست غزان سخن گفتيم و گفتيم چگونه لشكر خراسان از هم پاشيده شد و امرا در نيشابور گرد آمدند تا آنگاه كه خاقان محمد بن محمود بيامد و در برابر

--> [ ( 1 ) ] متن : امير دوران . [ ( 2 ) ] متن : بوران .